بررسی و نقد سریال Man vs Baby وقتی مستر بین با یک نوزاد میجنگد!

به گزارش پایگاه خبری دنیای سینما، سریال Man vs Baby داستان از جایی آغاز میشود که بسیاری از حکایتهای دلپذیرِ کریسمس بریتانیایی آغاز میشوند: از تهدستی و تنهایی. ترور بینگلی، که شغل سرایداری یک مدرسه را بر عهده دارد، در خانهای مخروبه روزگار میگذراند. او از همسر و دخترش جدا شده و کریسمسِ پیش رو، نوید هیچ شادیِ خانوادگیای را نمیدهد. اینجا ردپای چارلز دیکنز (آن هم از نوع تلطیفشدهی مدرن) به خوبی حس میشود. ترور، اسکروجِ زمانهی ما نیست، اما مردی است شکستخورده که جهان به سمتش پشت کرده است.

اما اتفاق یا چاشنی شروع همه حوادث با شرکت در یک مراسم سنتی نمایش «صحنهی میلاد مسیح» رقم میخورد. نوزادی که برای نقش «حضرت مسیح» در نظر گرفته شده، پس از پایان مراسم بدون صاحب رها میشود و تِرور، ناخواسته و از سرِ بیچارگی، مسئولیت مراقبت از او را بر عهده میگیرد. درست در همین لحظه، وقتی به نظر میرسد بخت در حال تغییر است و ترور شغلی لوکس به عنوان سرایدار یک عمارت مجلل در لندن به دست آورده، این مهمان کوچک و پرسروصدا وارد زندگیاش میشود.

آنچه در چهار قسمت نیمساعتهی این سریال نمایش داده میشود، کارنامهای است از فجایع کوچک و بزرگ. کارگردانیِ ماهرانهی دیوید کر، ریتمی سریع و بیوقفه را حفظ میکند. نوزاد که گاه با یک نوزاد واقعی و گاه، متأسفانه، با یک اثرِ CGI اندکی ناجور به تصویر کشیده میشود، یک نیروی طبیعی مخرب و دوستداشتنی است. صحنههایی که ترور سعی میکند با استفاده از دستمالهای ابریشمی و پونز پوشکی بدوزد، یا کیسهی پلاستیکی را به عنوان کفش استفاده کند، یا حتی مدفوع یک سگ را چون کلید الکترونیکی ساختمان زیر آن است با خود حمل کند، همه و همه از خاکِ همان باغی میرویند که مستر بین در آن کِشت میکرد. اینجا اما یک تفاوت عمده وجود دارد: زمینهی احساسی. «مرد در مقابل نوزاد» تلاش میکند (و اغلب موفق میشود) که قلب احساسیتری در سینهی آشوبگراییهای خود جای دهد.

یکی از نقاط قوت سریال، مدل تبدیل موقعیتهای پیشپاافتاده و جهانی نگهداری از نوزاد به کمدیای بصری و افسارگسیخته است. صحنههایی مانند تقلید ترور از صدای بچه برای فریب مدیر ساختمان، یا استفاده از شالهای ابریشمی گرانقیمت به عنوان پوشکِ جایگزین، نه تنها طنز موقعیت را به اوج میرسانند، بلکه بر بیگانگی و ناپختگی خود ترور در مواجهه با مسئولیتی چنین بنیادین تأکید میکنند. این شوخیها هوشمندانه از دل یک موقعیت باورپذیر («پنهان کردن نوزاد») سربرمیآورند و خنده را از پیچیدگیهای سادهی زندگی میمکند.

با این حال، عنوان «مرد در مقابل نوزاد» تا حدی گمراهکننده است. در واقعیت، نوزاد مانند زنبور در فصل پیش تنها محرک آشوب است و هسته دراماتیک ماجرا، نبرد درونی خود ترور است: تقابل میان تنهایی و ترسِ او از تعهد، با میل ناخودآگاهش به ارتباط و خانواده. دشمن اصلی، خود او و ناتوانیاش در مدیریت زندگی شخصیاش است. جذابیت اتکینسون در این است که حتی وقتی همه چیز در حال فروپاشی است، یک شفقت و معصومیت ذاتی در چهرهاش موج میزند که دیگران حتی مأموران قانون را وادار میکند تا بر خطاهای فاجعهبارش چشم بپوشند. این ذات آسیبپذیر و دوستداشتنی شخصیت، پلی است بین فجایع کمدی و پایانبندی دلگرمکنندهی داستان.

هشدار به: آن دسته از کسانی که میپرسند این سریال «ارزش تماشا دارد یا خیر»، میگویم: اگر به دنبال یک شاهکار سینمایی پیشرو و دگرگونکننده هستید، این سریال برای شما نیست. اما اگر در این فصل شلوغ و گاهی استرسزا، به دنبال مکانی برای استراحت هستید جایی که بتوانید در کنار خانواده بنشینید و با خیال راحت و از ته دل بخندید، در حالی که پیامی ساده درباره مهربانی و تجدید حیات را تماشا میکنید پس «مرد در برابر نوزاد» هدیهای است که نتفلیکس و روآن اتکینسون زیر درخت کریسمس شما قرار دادهاند. این سریال نه تنها برخی کاستیهای قسمت «مرد در برابر زنبور» را برطرف میکند، بلکه به یکی از دلپذیرترین و خوشقلبترین کارهای اخیر اتکینسون تبدیل میشود. در نهایت، این سریال به ما یادآوری میکند که بزرگترین مبارزههای زندگی (چه در مقابل یک زنبور باشد، چه یک نوزاد) اغلب آنهایی هستند که ما را به انسانهای بهتری تبدیل میکنند. و این پیامی است که در هر فصل از سال ارزشمند است.





