بررسی و نقد فیلم The Life of Chuck به کارگردانی مایک فلاناگان

The Life of Chuck زندگی چاک فیلم جدید مایک فلاناگان (کارگردان سریالهای دنبالهدار و ترسناک نتفلیکس و «دکتر اسلیپ») که بر اساس داستان کوتاهی از استیون کینگ ساخته شده، به دست ما و به روی میز بررسی من رسید.

اول از همه، بازیگرانِ فوقالعادهای در این فیلم جمع شدهاند، اما فلاناگان نتوانسته از برخی از آنها بهدرستی استفاده کند. مثلاً متیو لیلارد (دیوانهی سری فیلم «جیغ») و دیوید دستمالچیان (مجری فیلم «نیمهشب با شیطان») هرکدام فقط یک صحنهی کوتاه و گیجکننده دارند. کارل لمبلی در نقش مدیر آرام و متینِ یک تالار تشییع جنازه خوب ظاهر شده، اما شخصیتپردازیِ چشمگیری ندارد. در مقابل، هیثر لانگنکمپ (نانسی تامپسون از سری «کابوس در خیابان الم») در نقش همسایه پرحرفِ چاکِ جوان، حضوری کوتاه اما بهیادماندنی دارد.

اجیوفور و کارن گیلان نیز در نقش زوجی که از هم جدا شدهاند اما دوستی خود را حفظ کردهاند، بازیِ درخشانی دارند؛ زوجی که آماده میشوند تا پایان جهان را در حیاط خانهشان نظاره کنند. میا سارا و مارک همیل، در نقش مادربزرگ و پدربزرگ چاک، بخش اول فیلم را رنگ و بوی خاصی بخشیدهاند. علاوه بر اینها، فلاناگان فیلم را پر کرده از حضورهای کوتاهِ بازیگرانی که طرفداران ژانر وحشت را خوشحال میکند: لورن لاورا (سیِنا از سری فیلم «ترسناک») در چند نما ظاهر میشود و کیت سیگل، بازیگر محبوب و همسر فلاناگان در فیلمهایی مثل «چشم» و «سکوت»، نقش کوچکی بهعنوان معلم دارد.

اما ستاره بیچونوچرای فیلم، تام هیدلستون است که در بخش دوم با اجرای رقصهای شگفتانگیز میدرخشد (و آنالیسا باسو در مقابل او بازی میکند). «زندگی چاک» یکی از آن فیلمهایی است که ستاره اصلی کمتر در آن دیده میشود، اما وقتی ظاهر میشود، تقریباً همه را تحتالشعاع قرار میدهد. بخش دوم، با آن رقصهای پرانرژی خیابانی زیر ضربهای طبل، به نقطه عطف احساسی فیلم تبدیل میشود، با وجودی که اتفاق خاصی در آن رخ نمیدهد. فقط دو غریبه در جریان زندگی قرار میگیرند و به ریتمی تسلیم میشوند که آنها را از غم و دغدغهها دور میکند. فلاناگان، استاد سینمای احساسیِ وحشت، در دلِ روزمرگیِ پیشپاافتاده، تمامیت و اهمیت زندگی انسان را نشان میدهد، حتی وقتی که پایان تراژیک آن از قبل مشخص است.

در مقابلِ بخش سومِ تاریک و بخش دومِ سرزنده، بخش اول فیلم بیشتر شبیه یک چیزِ بیمعنای دوستداشتنی است. داستان رشدِ چاک نه به هیجانانگیزیِ تصویرِ پایان جهان (هرچند تکهتکه) است و نه به الهامبخشیِ آن رقصِ خودجوش پس از یک روز کاری خستهکننده. مشکل بزرگتر اینجاست که بخش اول، پایانبندی فیلم است و همینجا است که ضعفِ کلیِ مفهوم فیلم خود را نشان میدهد.

در نتیجه باید گفت: «زندگی چاک» اثری است که با نیتهای بلندپروازانه آغاز میشود، اما زیر بار سنگین احترام افراطی به منبعِ اقتباس، در نهایت از پا میافتد. مایک فلاناگان، که پیشتر ثابت کرده بود میتواند روح آثار کینگ را بدون تقلید کورکورانه به تصویر بکشد، اینبار در دامِ وفاداری بیشازحد گرفتار شده است. او آنقدر مشغول بازگویی هر جزئیات داستان میشود که فراموش میکند سینما زبانی تصویری دارد، نه شفاهی.

منبع: گیم فا



