بررسی و نقد فصل دوم سریال Fallout جستوجوی انسانیت در برهوت

تابلوهای نئونی کازینوهای لاسوگاس حتی زیر نور خاص و عجیب خورشیدِ پساز آخرالزمان نیز میدرخشند. در اینسو، یک شوالیه زرهپوشِ فرقهگرا درگیر مکاشفهای اخلاقی است و در آنسو، یک غول دویستساله با تفنگی پر از خاطرات تلخ قدم میزند. این است جهان «Fallout»، نه فقط بهعنوان یک بازی ویدیویی محبوب، که اکنون بهعنوان یکی از اصیلترین و فکورانهترین سریالهای تلویزیونی عصر ما.

فصل دوم، تماشاگران را در اوج تنش عاطفی رها کرده و بلافاصله شخصیتها را از امنیت نسبی جنگلهای کالیفرنیا به شنهای سوزان صحرای موهاوی پرتاب میکند. داستان بقا در دکورهای پسارستاخیزی، در این فصل به یک «فیلمجادهای» تمامعیار با مقصد نهاییِ لاسوگاس افسانهای تبدیل میشود. لوسی مکلین بهطور قطعی با تصویر سادهلوحانه ساکن پناهگاه خداحافظی میکند؛ کسی که تصورش از جهان محدود به قوانین جزوههای والت-تک بود. مسیر او به سمت جلو، دیگر نه با امید کودکانه برای نجات خانواده، که با تمایل تلخ برای روبرو شدن با حقیقت پدرش، هنک مکلین (کایل مکلاکلن)، پیش میرود. سرپرست سابق پناهگاه، از یک پدر گمشده به یک معمار سرد و خونسرد رستاخیز منطقهای تبدیل شده است، کسی که اقداماتش در گذشته، زنجیرهای از فجایع را به راه انداخته که حالا قهرمانان باید عواقبش را تحمل کنند.

در فصل دوم تعامل لوسی با کوپر هاوارد (والتون گاگینز) پیچیدهتر و عمیقتر شده و اتحاد اجباری شکارچی و شکار، به شراکتی بین دو فرد از دورانهای مختلف تبدیل میشود. شخصیت هاوارد در این فصل زمان بسیار بیشتری روی صفحه نمایش دارد تا جنبه انسانی خود را آشکار کند، جنبهای که قرنها زیر لایهای از سوختگیهای رادیواکتیو و بدبینی دفن شده بود. همزمان، مکسیموس (آرون موتن) درگیر بحران درونی «فرقه خود» است که پس از به دست آوردن فناوری همجوشی سرد، به موجودیتی یکپارچه، پرطمطراق و قدرتطلب تبدیل شده است. درام شخصیتی او با بحران سیستمی کل یک فرقه درهم میآمیزد، جایی که هر شوالیه صرفاً ابزاری در دستان کشیش جاهطلب، کوئینتوس (مایکل کریستوفر) است.

این فصل، روایت را همچون مجموعهای از کمپینهای به هم پیوسته میسازد، جایی که جستوجوی شخصی هر کاراکتر، بهناگزیر بخشی از یک بازی ژئوپلیتیک جهانی بر ویرانههای تمدن میشود. گسترش جغرافیایی به نویسندگان اجازه میدهد از فضای محدود فصل اول فاصله بگیرند و جهانی را نشان دهند که در آن فرقههای قدیمی مانند «جمهوری جدید کالیفرنیا» و «لژیون سزار»

فصل دوم «فالاوت» ممکن است غافلگیریِ نخستین بخش را تکرار نکرده باشد، اما در عوض، با اطمینان و بلوغِ بیشتری گام برمیدارد. این فصل میداند که قدرتِ واقعیِ این جهان نه در ماشینهای جنگی، که در چهره یک غولِ تنهاست که کارتپستالی کهنه را در دستانش میفشرد، یا در نگاهِ دختری که باید با شبحِ پدرش مصالحه کند. این مجموعه ثابت میکند که بهترین اقتباسها آنهایی هستند که روحِ اثر اصلی را میفهمند و سپس آن را بهزبانِ خود بازمیسرایند. و «فالاوت» این کار را با درخششی غمانگیز و باشکوه انجام میدهد. ما با اشتیاق، سفر به کلرادو و فراسوی آن را دنبال خواهیم کرد.




