بررسی و نقد فیلم Blue Moon گریز از تصویر، پناه بر کلام

فیلم Blue Moon «ماه آبی»، در کنار «موج نو»، یکی از دو ساختهی ریچارد لینکلیتر در سال ۲۰۲۵ است. هر دو فیلم، پرترههایی زندگینامهایاند که به قلههای فرهنگ قرن بیستم مینگرند، اما از دو وضعیت متفاوت: «موج نو» تصویری است از ژانلوک گدار، کارگردان شورشی جوان و آیندهساز در آستانهی انقلابی سینمایی؛ و «ماه آبی»، روایتی است از لورنس هارت، ترانهسرای نابغهای که در غروب زندگی و فراسوی اوج حرفهای خود، در ژرفای استیصال و تنهایی فروافتاده است.

یکی روایت طلوع است و دیگری تراژدی غروب. این تفاوت در نقطهی تمرکز، سرنوشت دراماتیک هر دو فیلم را رقم میزند. «موج نو»، انرژیِ آفرینش و طغیان هنرمندی را ثبت میکند که جهان را پیش رو دارد؛ اما «ماه آبی» با هنرمندی طرف است که جهان پشت سر اوست و تنها خاطرات و حسرتها پیش رویش قرار دارد. نقطهی اشتراک غریب این دو پروژه، در کیفیت اجرایی ضعیف آنهاست. هر دو، به رغم سوژههای درخشانشان، در اجرا شکست میخورند. اما در این مسابقهی ناخواستهیِ «شکست هنری»، به نظر میرسد پرترهی لورنس هارت در «ماه آبی»، گوی سبقت را در «بد بودن» از رقیب فرانسوی خود میرُباید.

اگر «موج نو» در ثبت «آستانهی طلوع» خلاقیت گدار، دستکم تا حدی از انرژی و هیجان دوره بهره میبرد، «ماه آبی» از همان قاب آغازین، خود را در سیطرهی «غروب» محتوم محبوس میکند و این محبوس کردن، نه صرفاً در مضمون، که در نفس انتخابهای کارگردانی رخ میدهد. فیلم با قدم زدن لورنس هارت (ایتن هاوک) در صحنهای بارانی آغاز میشود. او در حالی که ترانهای را زمزمه میکند، ناگهان به زمین میافتد. همزمان با صدای نریتور که خبر مرگ او را اعلام میکند، دوربین به جای ماندن و همراهی با این پایان، از صحنه فاصله میگیرد، بالا میرود و از زاویهای سرد و بیاعتنا، جسد او را از بالا مینگرد. این قاب آغازین، پیشدرآمدی بیرحم بر کل اثر است؛ نشانهای روشن از آنکه کارگردان قصد همدلی با سوژه را ندارد و تنها میخواهد او را همچون نمونهای در ویترین یک دوران، از فاصلهای امن به نمایش بگذارد.

اما اگر فیلمی بخواهد بر زوال یک نابغه متمرکز شود، نیازمند نقطهای ثقل احساسی است که سقوط او را از یک گزاره تاریخی به تجربهای انسانی تبدیل کند. در «ماه آبی»، این نقطه ثقل میبایست عشق نافرجام هارت به الیزابت ویلند (مارگارت کوالی) باشد. اما این رابطه، که بر اساس نامههای واقعی این دو بههم بنا شده، در انتقال به پرده سینما دچار فلج احساسیِ مطلق شده است. این عشق هرگز به یک حس زنده و در جریان بدل نمیشود. هارت بیوقفه از شکوه الیزابت سخن میگوید، اما دوربین و بازیگران هرگز فضایی مشترک نمیسازند که آن شکوه را بتوان باور کرد یا حس کرد.
اشکال از جایی آغاز میشود که این عشق، هرگز از حد یک ایده نقلشده فراتر نمیرود. هارت در انبوهی از دیالوگهای شاعرانه از الیزابت به عنوان معشوقهای آرمانی سخن میگوید، اما فیلم هرگز زحمت خلق یک شیمی قابل باور یا یک فضای مشترک احساسی بین دو بازیگر را به خود نمیدهد. این گسست در صحنهای که الیزابت به هارت میگوید: «عاشقتم، اما نه به آن شکل» به وضوح مرگبار میشود. این لحظه که باید مانند خنجری بر پیکر هارت و مخاطب فرود آید، به دلیل فقدان بستر عاطفی قوی، به یک گفتوگوی طولانی و قابل پیشبینی تقلیل مییابد. ما شاهد یک «اطلاعرسانی احساسی» هستیم، نه یک «شکست عاطفی».



