بررسی و نقد فیلم جنجالی The Housemaid «خدمتکار» با بازی سیدنی سوئینی

حتی اگر مخاطب هنوز رمان تازهمنتشرشده فریدا مکفادن را نخوانده باشد، تردیدی باقی نمیماند که فیلم «خدمتکار» (The Housemaid) ساخته پل فیگ، با فیلمنامهای اقتباسی از ربکا سوننشاین، قرار است در نهایت به کجا برسد. فیگ پیش از هر چیز فیلمسازی با دغدغههای فمینیستی است و همین رویکرد باعث شده اثر او در چارچوب برخی الگوهای قابل پیشبینی اما مهم روایتگری معاصر حرکت کند.

با وجود آنکه فیلم در نیمه نخست خود از چند نشانهگذاری هوشمندانه، اشارات طبقاتی قابلتوجه و پرداخت به مضمون شایعه و میزان اعتبار آن بهره میبرد، روایت اولیه بیدلیل نزدیک به یک ساعت صرف تلاشهای ناموفق برای گمراهسازی مخاطب میکند. این در حالی است که روشن است مسیر کلی داستان به کدام سو میرود و تعلیق مصنوعی ایجادشده، بهجای افزایش جذابیت، به خستگی میانجامد.
نکته تلخ ماجرا آنجاست که نیمه دوم «خدمتکار» زمانی که جزئیات پشت اتفاقات آشکار میشود و فیلم بیپرده به سمت لحن اغراقآمیز و حتی «زرد» خود میرود، بهشکل چشمگیری پرتنش، نفسگیر و سرگرمکننده از کار درمیآید. وقتی چرایی رویدادها برای تماشاگر روشن میشود، فیلم به یک فیلم مهیج تمامعیار بدل میشود که میتواند به چند مسیر متفاوت، از پایانی امیدوارکننده تا فرجامی تراژیک، منتهی شود. همین تضاد میان قدرت نیمه دوم و ضعفهای کشدار نیمه اول، حس ناکامی مخاطب را تشدید میکند.
تحمل چنین رفتارهای نامعقولی برای نزدیک به یک ساعت، آن هم در حالی که مخاطب تقریباً از سرانجام کلی ماجرا آگاه است، تجربهای خستهکننده و حتی عصبیکننده است. تماشاگر مدام در وضعیتی قرار میگیرد که «میداند چه خبر است» اما مجبور است منتظر بماند تا فیلم بالاخره وارد فاز واقعی خود شود. وقتی این تغییر ژانر رخ میدهد، «خدمتکار» ناگهان به همان فیلمی تبدیل میشود که از ابتدا باید میبود: یک فیلم پرهیجان و نفسگیر که قطعات پازلش بهدرستی کنار هم مینشینند.
در نهایت، «خدمتکار» اثری است که با وجود ضعفهای ساختاری و ریتم نامتوازن، در لحظات پایانی تمام توان خود را به کار میگیرد و نشان میدهد اگر زودتر به این مرحله میرسید، میتوانست تجربهای بسیار یکدستتر و رضایتبخشتر باشد. این فیلم نمونهای است از اثری که دیر اما پرقدرت به مقصد میرسد.



