بررسی و نقد فیلم The Last House | باران، هیولا و یک خانواده

فیلم The Last House «آخرین خانه» به سراغ یک تریلر علمیتخیلی کلاستروفوبیک رفته که بیش از آنکه به انفجار و تعقیبوگریز شبیه باشد، به حالوهوای آثار کلاسیک شرکت آمبلین و سینمای استیون اسپیلبرگ پهلو میزند. خود لتریر در مصاحبههایش به این نکته اشاره کرده که «آخرین خانه» را با الهام از همان جادوی اسپیلبرگی ساخته است؛ همان فضایی که در آن خانوادههای معمولی حومهنشین با تهدیدی خارقالعاده روبهرو میشوند و بقایشان به عشق، ایمان و همبستگی گره میخورد. نتیجه اما فیلمی است که اگرچه در نیمه نخست به این وعده وفادار میماند، در نیمه دوم چنان در دام ژانر وحشت هیولایی گرفتار میشود که ردپای آن جادوی اولیه کمرنگ میشود. با این حال، «آخرین خانه» به لطف بازیهای درخشان واگنر مورا و گرتا لی، فضاسازی نفسگیر و چند ایده بکر، اثری است که ارزش تماشا و بحث دارد.


داستان از چند روز مانده به کریسمس آغاز میشود. خانواده دلگادو یعنی جیسون (واگنر مورا)، آن (گرتا لی)، گراهام و روث در خانهای بزرگ و زیبا در یک محله حومهای زندگی میکنند. جیسون مهندسی است که شغلش را از دست داده و حالا با اضطراب به قبضهای پرداختنشده نگاه میکند؛ آن مادری است که میان مراقبت از فرزندان و حفظ آرامش خانه در تلاش است. اما صبحی که این خانواده قرار است برای خرید درخت کریسمس بیرون بروند، ناگهان همهچیز تغییر میکند: درها و پنجرهها بهطرز غیرقابل توضیحی مهروموم شدهاند و هیچ راهی برای خروج وجود ندارد. بارانی سیلآسا و بیوقفه در بیرون میبارد و ارتباط با دنیای خارج از محیط خانه قطع است. وحشت اولیه خیلی زود جای خود را به پرسشهای عمیقتری میدهد: چند روز باید اینطور دوام آورد؟ آیا کسی به کمک میآید؟ و مهمتر از همه، اصلاً چرا این اتفاق افتاده است؟


این شروع توفانی و بیمقدمه، برخلاف بسیاری از فیلمهای ژانر بقا که آهسته نشانهچینی میکنند، در کمتر از بیست دقیقه رخ میدهد و تماشاگر را همراستا با شخصیتها در شوک فرو میبرد. لتریر عمداً از توضیحدهی زودهنگام پرهیز میکند و بهجای آن، دوربین را در خانه نگه میدارد تا زندگی محبوسشده را از نزدیک ثبت کند. این انتخاب، نیمه اول فیلم را به یک درام بقای خانگیِ تقریباً مستندگونه تبدیل کرده است.

خانه در این بخش به یک شخصیت مستقل تبدیل میشود. دیوارها ترک برمیدارند، رطوبت به جان چوبها میافتد و پی ساختمان بهآرامی در زمین خیس فرو مینشیند. این فروپاشی فیزیکی، آینه فروپاشی روانی ساکنان است. موسیقی یائیر الازار گلاتمن با تمهای پیانویی محزون و البته گاهی آوای ارکسترال آرام، بر حس دلتنگی و اضطرار میافزاید. طراحی صحنه و جلوههای ویژه نیز در این بخش ستودنی است؛ باران و رطوبت نه به عنوان یک افکت صرف، که به مثابه موجودیتی زنده حس میشوند.

«آخرین خانه» فیلمی است که در بهترین لحظاتش به ما یادآوری میکند چرا سینمای اسپیلبرگی هنوز زنده است: چون خانواده، عشق و امید در دل تاریکترین کابوسها نیز میدرخشند. واگنر مورا و گرتا لی با بازیهای درخشانشان، نیمه نخست فیلم را به یک درسگفتار احساسی درباره والدگری در شرایط بحرانی تبدیل میکنند. اما فیلم در نیمه دوم، با ورود هیولاهای آبچسبی و کنار گذاشتن قواعد دنیای خودش، از آن اوج فاصله میگیرد و به یک اکشن هیولایی نسبتاً معمولی تنزل مییابد. با این حال، حتی در همین نیمه پرآشوب نیز ایدههایی درخشان و لحظاتی نفسگیر وجود دارد که تماشای فیلم را ارزشمند میکند. «آخرین خانه» نه یک اثر کامل است و نه یک شکست؛ بلکه یک تجربه ژانری جاهطلبانه است که میخواهد همزمان هم مخاطب عام نتفلیکس را سرگرم کند و هم هواداران سینمای اسپیلبرگی را راضی نگه دارد. اگرچه در هر دو جبهه کموکاستی دارد، اما درنهایت، باران این فیلم آنقدر خیس و سرد هست که تا مدتها زیر آن احساس سرما کنید؛ و شاید همین حس ماندگار، بزرگترین دستاوردش باشد.


مدیر مسئول – مترجم و نویسنده



