بررسی و نقد فیلم The Whisper Man | زمزمهای در سایهی سکوت برهها

آنتونی هاپکینز در «سکوت برهها» که با نگاهی خیره، مخاطب را به درون هزارتوی ذهن بیمارش میکشید، تا کوین اسپیسی در «هفت» که در پایان، جعبهای کوچک را به نمادی از پلیدی مطلق بدل کرد؛ این ژانر، همواره توانسته است ترسهای اولیهی بشر را با داستانهایی معمایی و شخصیتهایی فراموشنشدنی گره بزند. حالا نتفلیکس با «The Whisper Man» تلاش کرده تا بار دیگر این ژانر را در قالب یک فیلم سینمایی احیا کند؛ با ترکیبی از ستارههای نامآشنا و داستانی که ریشه در رمانی پرفروش دارد.

البته این ژانر، ریشههایی عمیقتر از دههی نود دارد. از شاهکارهای اکسپرسیونیستی آلمان در دههی ۱۹۲۰ مانند «مطب دکتر کالیگاری» و «م» ساختهی فریتس لانگ گرفته تا فیلمهای نوآر دهههای ۴۰ و ۵۰ که در آنها کارآگاهِ خسته و الکلی، نمادِ انسانِ شکستخورده در برابر تاریکی بود. حتی در دهههای ۶۰ و ۷۰ نیز، آثاری چون «روانی» هیچکاک یا «شکارچی انسان» ساختهی مایکل مان، به تکاملِ زبانِ بصری و روایی این ژانر کمک کردند. اما دههی نود بود که این میراث را به اوج محبوبیت و پیچیدگی رساند و قالبی ساخت که هنوز، سی سال بعد، فیلمهایی مانند «The Whisper Man» ناگزیر از گفتوگو با آن هستند.

امروز اما، شرایط تغییر کرده است. با مهاجرتِ گستردهی اینگونه داستانها به تلویزیون و پلتفرمهای استریم، فیلمهای سینماییِ معمایی و جنایی، به موجوداتی کمیاب بدل شدهاند. نتفلیکس گهگاه تلاش میکند با پروژههایی پرستاره، این ژانر را احیا کند؛ و «The Whisper Man» دقیقاً یکی از همین تلاشهاست. فیلمی که بر اساس رمان پرفروشی به همین نام ساخته شده و کارگردانیاش را جیمز اشکرافت بر عهده داشته؛ فیلمسازی اهل نیوزیلند که پیشتر با «The Rule of Jenny Pen» و «Coming Home in the Dark» نشان داده بود به خوبی میداند چگونه از دلِ خشونت، دلهره و از دلِ دلهره، تأملات روانشناختی بیرون بکشد.

«The Whisper Man» ما را به شهری کوچک و خفهشده در مه میبرد؛ جایی که تام کندی (آدام اسکات)، نویسندهای که بهتازگی همسرش را از دست داده، به همراه پسر هشتسالهاش جیک، به امیدِ آغازی دوباره نقل مکان میکند. اما این آغاز تازه، خیلی زود رنگ میبازد. جیک در شبی طوفانی ربوده میشود و شیوهی این آدمربایی، به طرز وحشتناکی یادآور جنایاتِ قاتلی است که بیستسال پیش، این شهر را به قلمرو ترس تبدیل کرده بود: قاتلی که کودکان را میربود، آنها را وادار میکرد پیامهایی دلخراش برای خانوادههایشان ضبط کنند و سپس بیآنکه چهرهاش دیده شود، آنها را به قتل میرساند. مردم او را «مرد زمزمهگر» مینامیدند؛ نامی که کافی بود تا خواب را از چشمان والدین برباید.

اگر «The Whisper Man» را با وجود ضعفهایش تماشا میکنید، دلیلش بیش از هر چیز، بازیگرانش هستند. رابرت دنیرو، در نقش پیت ویلیس، به ظاهر کاری نمیکند؛ اما همین بیعملیِ کنترلشده، خود نوعی بازیگری است. او با چهرهای سنگی، نگاههایی که گویی به گذشته خیره شدهاند و حرکاتی آهسته، مردی را به تصویر میکشد که سالهاست با سنگینیِ گناه و حسرت زندگی میکند. برخی منتقدان غربی این بازی را «خوابآلود» یا «بیحوصله» توصیف کردهاند؛ اما میتوان از زاویهای دیگر نیز نگریست: پیت ویلیس مردی است که دیگر چیزی برای از دست دادن ندارد، جز شاید فرصتی برای جبران. دنیرو این خستگیِ وجودی را نه با دیالوگ، که با سکوتهای طولانی و مکثهای معنادار منتقل میکند. با این حال، حتی طرفداران پروپاقرص او نیز اذعان میکنند که فیلمنامه، مواد کافی برای یک اجرای بهیادماندنی در اختیارش نگذاشته است.

یکی از نکاتی که در «The Whisper Man» به چشم میآید، حضور بازیگرانی است که میتوانستند بسیار بیشتر از اینها به فیلم کمک کنند، اما فیلمنامه آنها را نادیده گرفته است. همیش لینکلیتر، که در نقش یکی از مظنونانِ وسواسی و عجیب ظاهر میشود، بازیگری است که میتواند در چند دقیقه، شخصیتی بهیادماندنی خلق کند. او اینجا نیز با همان انرژیِ آزاردهندهاش، چند صحنهی کوتاه را به اوج میرساند؛ اما فیلم به سرعت از کنارش میگذرد و به سراغ پلاتِ اصلی میرود. اگر تمرکزِ بیشتری روی این شخصیت میشد، شاید معمای فیلم جذابتر و غیرقابلپیشبینیتر از آب درمیآمد.
«The Whisper Man» نه فیلم بدی است و نه فیلمی که بتوان آن را نادیده گرفت؛ اما در نهایت، چیزی فراتر از یک تریلرِ استانداردِ نتفلیکسی نیست. فیلمی که با اتکا به بازیگرانش و اتمسفرِ نیمهاولش، لحظاتی قابلدفاع خلق میکند، اما به دلیل فیلمنامهی شتابزده، شخصیتپردازیهای ناقص و بلاتکلیفیِ لحنی، نمیتواند به اثری ماندگار در ژانر جنایی تبدیل شود.

مدیر مسئول – مترجم و نویسنده



