بررسی و نقد فیلم The Bride «عروس!» یک داستان متعارف را با روایتی کلاسیک

فیلم «عروس!» The Bride قرار است از حد یک خوانش آزاد از ماجرای هیولای فرانکنشتاین فراتر رفته و ترکیبی از «بانی و کلاید» و «جوکر» را با نگرشی فمینیستی به ما عرضه کند اما تقریبا در تمام ابعاد ناکام میماند.

بیش از نُه دهه پیش، جیمز ویل (که در سال ۱۹۳۱ با فیلم «فرانکنشتاین» موفقیت قابل توجهی کسب کرده بود) تصمیم گرفت آن داستان را با خلق یک زوج برای هیولای اصلی ادامه دهد. حاصل کارْ فیلم دیدنی «عروس فرانکنشتاین» (۱۹۳۵) بود. شخصیت «عروس» در طول زمان بهطور مستقل توجه گروهی از فیلمسازان را به خود جلب کرد و در فیلمهای دیگری جان گرفت. «عروس!» (The Bride!) (مگی جیلنهال، ۲۰۲۶) تازهترین تصویر از این شخصیت است که سعی کرده از قابلیتهای فمینیستی ایده خلق یک هیولای مونث استفاده کند.
طرح اصلی فیلم به سفر هیولای فرانکنشتاین (کریستین بیل) به شیکاگوی دهه ۱۹۳۰ و درخواست او از دانشمندی به نام دکتر یوفرونیوس (آنت بنینگ) برای خلق یک همدم برای او اختصاص دارد. آنها سراغ زن جوانی به نام آیدا (جسی باکلی) میروند که بهتازگی در یک حادثه عجیب درگذشته است.

اما جیلنهال از این حد هم فراتر رفته و، در راه رسیدن به خوانشی فمینیستی و کلیشهشکنی از جایگاه عموما منفعل زنان در فیلمهای هیولایی، عاملیت زنانه را تا جای ممکن تقویت میکند. اینکه دانشمندی که درگیر خلق هیولا است یک زن است اولین نشانه محسوب میشود. دکتر یوفرونیوس از زخمهای فرانکنشتاین نمیهراسد (در واقع با دیدن بدن تکهپاره هیولا حتی میخندد) و در مقابلِ عمل جسورانه نبش قبر و خلق یک فرانکنشتاین جدید بهقدری کنجکاو و دچار وسوسه میشود که پیشنهاد هیولا را میپذیرد. اما از آن غیرمنتظرهتر وارد کردن خود مری شلی (نویسنده کتاب «فرانکنشتاین») به ماجرا است. مری شلی (باز هم با بازی باکلی) از همان لحظه افتتاحیه زنی عصیانگر بهنظر میرسد که با عروس وارد گفتوگو میشود. این تمهید، ایدهای پستمدرن در دل یک روایت کلاسیک بهنظر میرسد. یکی از خردهداستانهای فیلم، تلاش عروس برای پیدا کردن «اسم» است و در این راه از مری شلی کمک میجوید. در عین حال، مجموعه تحولات ذکرشده نشاندهنده تلاش برای تأکید بر این امر است که خالق واقعی جهان «فرانکنشتاین» نه یک شخصیت داستانی مثل ویکتور، بلکه یک «زن» است.

در مجموع «عروس!» فیلمی است که زیر بار خودآگاهی بیشازاندازه و تقلا (اگر نگوییم ذوقزدگی) برای گمنشدن پیامهای فمینیستی لابهلای داستان بالقوه جذابش کمر خم کرده است. شعارهای مستقیمی که جا به جای فیلم گنجانده شدهاند (عروس حتی عبارت «می تو» را در سکانسی دو بار با تأکید بر زبان میآورد!)، حضور بیکارکرد مری شلی که فیلم را به یک اثر ذاتاً پستمدرن تبدیل نمیکند و در عوض باعث سکتههایی در مسیر روایت میشود (انگار او در فیلم حضور دارد تا در انتها یادآوری کند که این داستانِ «عروس و فرانکنشتاینش» است و نه «فرانکنشتاین و عروسش»)، غلبه شعار بر درام و حادثه بر شخصیت (چند بار اسم «انقلاب» در فیلم ذکر میشود اما کدام انقلاب و علیه چه؟) و ارجاعات به فیلمهای مهم دیگر بدون اینکه عمقِ آن آثار را در اینجا ببینیم، فیلم جدید مگی جیلنهال را فلج کردهاند.

مدیر مسئول – مترجم و نویسنده



